گل آن گلدانيم
سرو آن سامانيم
كه در او ريشه ي ماست
ما غريبيم در اين آبادي
چند گاهيست كه از راه دراز
به تماشاي نسيم آمده ايم
به تماشاي كويري كه
ز همت سبز است
ز تكاپو سرشار
و ز انديشه
بها ر
ما غريبيم در اين آبادي
دل ما اينجا نيست
دل ما آنجاييست
كه در او ريشه ي ماست
راستي؟
ما به چه كار آمده ايم؟

پي بيداري
شبنم
نور
پي پر بار شدن
باريدن
پي خورشيد شدن
تابيدن
پي آبادي و ويراني خويش
پي آزادي زنداني خويش
پي سامان پريشاني خويش
پي جبران پشيماني خويش
ما غريبيم در اين آبادي
ما اسيريم در اين آبادي
جاي ما اينجا نيست
جاي ما آنجائيست
كه در او ريشه ي ماست
باز بايد برويم باز كاشانه ي خود را
بايد آباد كنيم
خاك ما تشنه ي باريدن ماست
ما سزاوار تقلاي خوديم
رستگاري صدفي نيست
كه آن را موجي
بكشد تا ساحل
و در او مرواريدي باشد
غلطان
ناياب
هيچ صياد زبردستي نيز
باز بي تور و تقلا حتي
ماهي كوچكي از دريايي صيد نكرد
ما سزاوار تقلاي خوديم
هر چه ويراني از تيشه ي ماست
رستگاري
شادي
آبرو
آبادي
آرزو
آزادي
همه از رويش انديشه ي ماست
باز بايد برويم.........
خاك ما تشنه ي باريدن ماست
منبع:شعري از مجتبي كاشاني
معرفی: نرگس پوری