ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت در سایت]
[فراموشی کلمه عبور]

ارزش شماره دوازده : ما جهت توسعه تعالي جهاني با خدمت عاشقانه به يكديگر و فرصت‌سازي و پرورش اعتقاد در ديگران منجر به توانمندسازي انسانهاي پيرامون خود مي‌شويم و با اعمال و كلام ارزشمند خود، ديگران را نيز به مسير و رسالتمان علاقمند مي‌نمائيم

موقعیت صفحه: صفحه اصلي > مـقـالات  > نمایش مقالات 



نویسنده : بابک افشاری- عضو همگام با تعالی آنلاین

به این امید که شکر گزار باشید!

کُد مطلب: ٥٥٦٢

تعداد نمایش مطلب: 2495

‌ساعت‌و تاریخ درج مطلب: ١٣:١٧ شنبه ٤ مرداد ١٣٩٣

هدیه

   

می‌خواهم قصه‌ای از داستان‌های کثرت را برایت تعریف کنم.
فهمیدن نام نشانی من دردی را ازتو دوا نخواهد کرد.
می‌خواهم آنچه را که دیده‌ام و اصواتی را که شنیده‌ام برایت بگویم.
شاید این چند جمله، جان عده‌ای را نجات دهد؛ پس خوب گوش کن. نامم را خواهی فهمید.
متکلمان این داستان از آنچه تصور خواهی کرد، به تو نزدیک‌تر هستند.
نشانه‌ها را دنبال کن؛
آن‌ها را خواهی شناخت.

***

صدای نجوا می‌‌آید؛ کسی با خود زیر لب سخن می‌گوید:
« این جا چقدر تاریک است، بوی تعفن زمین گیرست و لب دوز.
نفس کشیدن چقدر سخت است.
نَکُند که سکوت قانون اینجا باشد؟
اما نه؛ نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم .»
 
پس با فریاد زبان باز کرد، گوش تا گوش:
« آهای، من سالمم!
من سالمم.
خدا را قسم می‌خورم که سالمم.
حالم خوب است.
تازه از خاک بیرون آمده‌ام.
من نمی‌خوام هم اینجا بمیرم، من زنده‌ام، من سالمم.
به کدامین گناه، در این تاریکی حبس شده‌ام؟!
من هنوز پر از قوت هستم؛ من هنوز ماموریتم را انجام نداده‌ام.
من سالمم.
تورا به خدا یک لحظه مرا ببینید؛
من سفیدم، من پر از آب هستم.»

مضطرب به اطرافش نگاه می‌کرد. همه جا تاریک بود. اما ناگهان دستی زمخت بر پوسته اش نشست، و شروع به سخن گفتن کرد:
« آرام باش،
دوست زیبای من آرام باش.
کسی اینجا صدای ما را نمی‌شنود.
من هم، همانند تو فریادها زدم. اما خبر از دستان بازگشت دهنده‌ای نبود که نبود.
خبر از نجات دهنده‌ای نبود که نبود! آرام باش.»
 
آن سفید که از فریاد نایی نداشت؛ او که گریان کردن خصلتش بود، اشک بر چشمانش روان شد.
از غریبه پرسید: «تو می‌‌دانی ما را برای چه اینجا حبس کرده اند؟ اصلا نام تو چیست؟ از کجا آمده ای؟»
از بالای سرشان کور سویی نور آمد. می‌توانست غریبه را ببیند.
رنگش قهوه ای بود، زمخت اما استوار ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد.
 
غریبه گفت:
«من هم سالم هستم و هنوز ماموریتم را انجام نداده‌ام.
من هم تازه از خاک بیرون آمده‌ام.
یادش بخیر آن روزهایی را که در خاک بودم.
نمی‌دانم که آیا تو خاک و آغوش گرمش را به یاد می‌آوری یا نه؛ اما من به یاد می‌آورم.
وقتی در خاک بودم صدای دعای عاشقی را می‌شندیم که دعا می‌کرد: « خدایا،
ای توان بخش پر توان،
ای که از شدت حضور ناپیدایی،
ای صمد روزی بخش،
آنچه دارم از توست و آنچه کاشته‌ام لطف توست.
ای مهربان، آبی بر کاشته‌ام ببخش تا شرمنده مردمان نشوم. آن‌ها چشم امیدشان به من، و چشم امید من به شماست.
خدایا، ای که لطفت بر من و بر زمینت همیشه جاری بوده،
ای که صبر کردن به من آموخته‌ای و تدبیر عطایم کرده ای تا بهترین زمان بکارم و برترین زمان درو کنم،
توکلم ببخش و یاریم کن.  امن یجیب و ... »
آیه‌ی امن یجیب را خواند و آسمان بارید.
من و ما خوشحال از زمین بیرون آمیدیم.
بالنده شدیم؛ 10 ها برابر شدیم.
آن عاشق راستین آمد و زیر لب خدارا شکر می‌گفت. زیر لب می‌خندید و با خدا نجوا می‌کرد.
عاشق ما را چید و به باد داد تا سره از ناسره جدا شود؛
تا خالص شویم؛ تا ماموران الهی همه یکدست شویم.
به هر سو نگاه می‌کردیم، ما بودیم و در پوست خود نبودیم.
دستانی پر از پینه اما پر مهر، ما را برداشت و به آسیا ریخت و سفید بخت شدیم؛
زیاد شدیم ، نرم شدیم و بی‌تاب برای انجام امر مطاع.
دم دمه‌های صبح بود؛ چراغ‌ها روشن شدند.
صدای اذان می‌‌آمد.
کسی با بسم الله وارد شد.
الله رزاق می‌گفت و لباسی سفید به تن می‌کرد.
مشتی از ما قدری آب، مشتی از ما قدری آب، مشتی ازما، و قدری آب.
آنقدر ادامه داد که ما و آب یکدست شدیم، و در وحدت نه آب بودیم و نه خودمان.
ورزمان می‌داد و ذکر می‌گفت.
یا الله را گفت و آتش روشن شد.
و هیچ چیز شیرین‌تر از آغوش گرم او نبود، که پس از خامی و رسیدنمان به پختگی، از تنور بیرونمان آورد.
شنیدی؟ برای فرمانبرداری گرمای شعله‌های آتش را به جان خریده‌ام.»
این را گفت و سکوت بر همه جا حاکم شد.

 

***

آن سفید پر آب که از شنیدن این ماجرا، بیاد تاریکی دل خاک افتاده بود پرسید: «غریبه؛ بعدش چه شد؟»

 بغزش ترکید،
گریه امان گفت و گو نمی‌داد، اما اشکی نمی‌‌آمد؛
او خشک بود.

غریبه گفت:
« می‌بینی،
جرم من این است که فقط کمی خشک هستم! همین!
آن هم مقصر من نیستم؛ مقصر جفا کاریست که مرا از وزیدن باد نپوشاند،
او مرا مغرورانه به نرمی می‌خواست. من نرم بودم، باور می‌کنی؟ من نرم بودم.
اما او زمختی مرا تحمل نکرد و از وزیدن هوا محافظت.
از روی هوایش مرا به این تاریک انداخت.
من هنوز پر از قوت هستم؛
من حامل پیامی هستم که فقط به دستان او باز می‌شود.
از طرف خدا آمده‌ام تا بسته‌ای را به او برسانم؛
بسته‌هایی که پر از قوت، پر از اسمای پرمعنای آن واحدِ عاشق است.
من آمده‌ام تا تداوم،  تا فهم اندازه ها و قدرها،   و لمس سلسله‌ای از عشق را به او یادآوری کنم، اما او ... !
نمی‌دانم؛ شاید آنقدر قوی نبود، شاید هنوز آنقدر مومن نشده بود تا یکبار هم که شده، به شکرانه دعای آن عاشق دروگر، پینه‌های آن وفادار، و بسم الله ورزنده ذکر گوی، نان خشکی را به دهان بگذارد.
اگر کمی به من آب می‌رساند و کمی صبر می‌کرد، من را دوباره تازه می‌دید، اما او فکر نمی‌‌کرد!
لا اقل من را تکه تکه می‌کرد تا خوراک خلایق دیگر شوم؛ اما او نمی‌‌دید

***

آن سفید که خود پر از آب بود و اشک مردمان را در می‌‌آورد، گریه امانش را بریده بود و نمی‌‌توانست حرفی بزند؛
بجای آن خشک بی‌آب هم گریه می‌کرد!
خشک مهربان، دستان زمختش را بر شانه‌های او گذاشت؛ اما آن دست‌ها برای او لطیف‌ترین آغوش‌ها بود!
از او پرسید: «جرم تو چیست؟»

کمی سکوت؛ و او دو چندان گریه کرد!

 گفت:
« جرم من زیاد بودن است! همین!
به یاد می‌آورم که بعد از خروجم از خاک و رسیدنم به دست اِنسیان،  چند لایه‌ای از پوسته خارجی‌ام را کندند.
زمانی به خود آمدم که در وسط مربعی سفید بودم.
زیاد بودیم، انواع خلایق خدا بودند؛
جمعی از دانه‌های سفید،
شرابی سفیدتر از سفید،
در گوشه‌ای دیگر آمیخته‌ای گرما دیده از برکت‌های خداوند،
یکی قرمز، دیگری سبز، خندان از نزدیکی به امر آن واحد عاشق.
انسیان نشستند.
خوردند و نوشیدند و شکر گفتند؛ دعای برکت و رزق حلال کردند و از سر آن مربع سفید برخاستند.

قصد جمع کردن آن مربع سفید را کردند که گفت و شنودی توجه مرا به خود جلب کرد:
« دست خورده است!»، «زیاد است!»، «باز هم ازش داریم!»، «در یخچال جا نیست!»، «بچه‌ها زیاد دوستش ندارند!»، «گوشه‌اش را نگاه کن، رنگش زرد شده!» ، «وقت نیست، مهمان‌ها منتظرند!»، و ... .
گفتند و گفتند، تا مشتی من را برداشت و به این تاریکی انداخت!
راست می‌گویی؛ آن‌ها فکر نکردند! آن‌ها سلسله‌ی رَحَمات را ندیدند!
آن‌ها بهانه‌ها برای گریختن از ما بر زبان جاری می‌کردند! آخر برای چه؟ آن‌ها حتی به خود زحمت صبر کردن را هم ندادند.»

 

***

 

ناگهان صدایی آمد:
« من جرمم را نمی‌‌دانم! زیرا که من از درخت به پایین آمده‌ام!
همانطور که در بهشت، پدرانم به آغوش آدم آمده بودند!
یاریم دهید تا از این ابهام جانگداز رها شوم.
مدتی پیش، بعد از تولدم مسئولیت من به انسیان سپرده شد و در کنار دوستانم بعد از شست و شو، و کمی آب تنی کردن به یخچال، که محفظه ای سرد بود منتقل شدیم.
هوای سرد، جنب و جوش را در ما حفظ می‌کرد.
هر روز، بارها و بارها، انگشتانی وارد آن فضای سرد شود و چیزی را انتخاب کند، اما ما انتخاب نمی‌‌شدیم.
روز به روز می‌گذشت و حال ما نذارتر می‌شد.
روزهای اول خودی نشان می‌دادیم تا بلکه آن قوت و انرژی،  آن استعداد شفا و سلامتی به سر منزل مقصود برسد، اما دریغ از یک نگاه!
روز به روز از عمرم می‌گذشت و من از صورت و ظاهر می‌‌افتادم، و قوتم در حال نقصان بود.
عذر مرا بپذیرید، که توان زبان گشودن ندارم.
بعد از بی حالی و نذاری، انسیان ما را (که کم هم نبودیم) برداشتند و همه‌مان را در این تاریکی محبوس کردند!
مشتاق رسیدن به وعده گاه امر آن واحدِ صمد بودیم، اما ... . »

 

***

آن ناتوان سکوت کرد.
از بیرمقی بر روی زمین زانو زده بود.
جسمی نرم دستش را به زیر آن ناتوان زد و بلندش کرد.
آن نرمی بواسطه یک جسم سخت، ایستاده بود؛ گفت:
«تورا می‌فهمم. چقدر مسیر حضورمان در این تاریکی شبیه به هم است.
جنس من همچون جنسِ  جسمِ  انسیان است.
نرم و لطیف؛ و ماموریتم خاص هست و ظریف.
من در کنار خانوده‌ام بودم و موجودی از خلایق خدا را شکل می‌دادیم؛
یکی مامور راه رفتن، دیگری مامور تکان دادن بال ها و عضوی دیگر برای خوردن غذا منعطف بود.
ما به نام خداوند بزرگتر، ذبح و از یکدیگر جدا شدیم.
شادمان از شروع مرحله‌ای جدید و مشتاق آزاد کردن بسته‌های خاص انرژیمان.
که اگر این طور نمی‌‌شد شعورمندی نعمتی به سخره گرفته شده بود؛
که آن رب به ما آموخت، از سخره گرفتن و جهل به او پناه ببریم (67 بقره).
زمان گذشت و پس از تحمل گرمای فراوان، در کنار دوستانم، پس از اختلاطی مبسوط و انتقال مواد از یکی به دیگری، پخته شدیم؛ تا سازگار با جسم بندگان خدا شویم.
مرا در ظرفی زیبا، بر روی دایره‌ای چوبی، که بزرگ بود و تنظیفی سفید بر روی آن پهن بود، قرار دادند.
دو عاشق روبروی هم نشستند.
واژه‌های عاشقانه، نوازش گرم دستان یکدیگر، بیان آرزوهایی که به خوشبختی می‌‌انجامید من را به وجد آورده بود.
زمان گذشت و من تشنه رهاسازی بسته‌های مملو از انرژی و قوتم، در آرزوی رسیدن به نهایت ماموریتم بودم.
مختصری از من برداشتند و ادامه دادند.
زمانی بسیار گذشت.
اما وقتی بِخود آمدم، دیدم که از نشیمنگاه‌شان برخاسته و قصد رفتن دارند.
من که به کلی نگران شده بودم، منتظر درخواست یکی از طرفین برای بردن من و دوستانم شدم؛
اما دریغ از یک نگاه به خان رحمتی که در مقابل چشمانشان گسترده شده بود.
فریاد زدم: « ما راهم با خود ببرید، بردن ما عشق را در شما پایدارتر می‌کند،
فروزنده‌تر می‌کند.
می‌تواند عزت را در هر دوی شما برانگیخته کند.
می‌تواند قدرت قدردانی و قدرفهمی را برایتان آشکار کند.

خواهش می‌کنم؛ این امتحانی برای ما و شماست؛ شما را به خدا همراهیمان کنید.»
ولی آنها دور شدند؛ و در یک نقطه،   همه چیز تمام شد.
گریه کردم؛
من از جانب خدا مامور بودم؛
از جرگه‌ی رحمت خالق عشق آمده بودم، تا یارای بدل کردن عشق زمینی به عشق الهی باشم.
برایشان طلب خوشبخی کردم، و در این لحظه در کنار شما هستم.»

 


***

 

یکی سفید، یکی خشک، یکی از درخت یکی از خاک. اما انسان کجاست؟
در همان تاریکی و در میان آن بوی تعفن آور، تکه ای خشک که شبیه چوب بود جلو آمد.
خط‌های نامنظم، اما متقارن بررویش توجه را به خود جلب می‌کرد.
نامش را از زبان انسیان شنیده بودم، گردو!
گردو، که کمی هم سیاه بود زبان گشود:
« دوستان خوبم، ماموران مطیع و عاشق خدا،
جهل ما را به این مدفن آورده است؛ انسیان  ظلوم و جهول هستند (72 احزاب)!
یاد باد آن روزهایی را که یکتای عالم ساز، ما را به پیشگاه خود فراخواند و بر طعممان فزود،
بر جسمان لباس خواص را پوشاند،
طرحی بر رویمان قلم زد، طرحی از الوان الهی و خطوطی به موازات صراط مستقیم،
و قلبی بخشید بسان آزاده‌ای مومن.

آگاه باشیم که مجرم حقیقی جاهل است؛
جاهل راه خودبینی را در پیش می‌گیرد و این وزن دربند بودنش را سنگین‌تر می‌کند.
دوستان عاشقم، ای کسانی که خداوند شما را در گروه رَحَمات الهیش قرار داده است،
او شما را حلال نامیده تا بلکه باز کننده گره از زندگی‌ها باشید.
درود بر شما ای برکات خداوند.

برای انسیان که در آزمون‌های سختی هستند دعا کنید.
برایشان هدایت خداوند را بطلبید.
بینا شدن و قدرشناسی را درخواست کنید.
آن‌ها در اوج نعمت‌ها هستند؛ زمین و آسمان، دریا و خشکی مسخر آن‌هاست و از بزرگ و کوچک آن‌ها بهره‌مند می‌شوند؛
به این امید که شکرگزار باشند (14 نحل).
 تا بلکه عبد بودن را بیاموزند و به آن وفادار بمانند؛
زیرا که انسیان و جنیان جز برای عبد شدن آفریده نشده‌اند (56 ذاریات).
روزها و شب‌ها بر آن‌ها مستمر می‌شود تا بلکه در دور پر حکمتِ، تداومِ نعمت‌های خداوند، شاکر گردند.
من و شما، شاید به پایان حضورمان نزدیک باشیم و سفری دیگر، به سوی اراده آن حکیمِ کریم آغاز خواهیم کرد؛
اما از شما درخواست می‌کنم که آگاه شدن را برای انسیان دعا کنید،
که آگاهی، آن‌ها را از درد خودبینی آزاد کرده و چشمانی نعمت بین به آن‌ها خواهد بخشید، تا بتوانند نعمت‌ها را بشمارند و آن‌ها را وصف کنند!

  

روزی فرا خواهد رسید و افسوس که آن روز را، انسیان به باد فراموشی، و به باد بازی‌های حقیرانه گرفته‌اند.
روزی که زبان‌ها، دست‌ها و پاهایشان به آنچه همواره می‌کردند، شهادت می‌دهند (24 نور).
آن‌ها نمی‌دانند که مغزشان، بر آنچه که بین گره‌های در هم پیچیده جاری بوده، گواهی خواهد داد.
در آن روز زمین خبرهای خود را حکایت خواهد کرد (4 زلزله).
و براستی ما نیز حاضر خواهیم بود.
دعا کنیم که انسیان به خود بیایند و در بهره‌مندی از نعمت‌های خداوند خلاق، خلاقیت داشته باشند.
مسئولیت بخشی از بار درخت سیبی را به عهده نگیرند که نیم از آن سیب‌ها  در این تاریکی جای بگیرند.

 

مسئولیت بسته‌ای  نان را به عهده نگیرند که نیمی از آن، خشک و نذار در این تاریکی باشند و عده‌ای تشنه همان نان.
دعا کنیم که باقی مانده ما برکات خداوند را، از سر مربع‌ها و دایره‌های سفید رنگِ خانِ نعمت الهی جمع کرده و برای خوردن در وعده‌های آتی، و یا برای دادن به سایر موجودات با خود ببرند، و این افتخار و عزت را تجربه کنند.
دعا کنیم که انسیان فکر کنند؛  صبر کنند؛ که انسان از عجله خلق شده است (37 انبیا).
ناراحت نباشید؛
که این تاریکی و این دفن شدن برای ما، بستر آغاز زندگی دیگر خلایق خداوند است.
دعا کنیم که این تاریکی مدفن حقایق انسان‌ها نباشد؛ که تاریکی ذهن آن‌ها، از نور خالق واحد روشن گردد،
 و این مکان، به حقیقت بودنش نزدیک شود.»

***

شنیدی؟!
این‌ها صحبت‌هایی بود که سال‌های سال است هر سطل زباله‌ای می‌شنود.

 

هرزگاهی درب من را باز کن و به حرف‌هایم گوش بده.
نگاهی به این معجون هزار رنگ بیانداز؛
ببین که چگونه نعمت‌های بی بدیل آن واحد رحمن، غذای هیچکس شده است.
به تو اطمینان می‌دهم که دیدن این معجون خلاقیت را در تو زنده خواهد کرد.
از برکت تا زباله فقط چند دقیقه فاصله است. فرصت‌ها رو دریاب و هوای نعمت‌های خدا را داشته باش.
من،  تاریکی ذهن شما انسان‌ها را در خود جای داده‌ام؛ تاریکی که از بوی تعفن خسته شده است.
این تاریکی نور را طلب می‌کند.

 اگر سکوت اشیا را می‌بینی، بدان که آن‌ها منتظرند؛
آن‌ها عاشق کلام قدر فهمانه تو،

منتظر شکرگزاری تو هستند.
خوشحالی را به آن‌ها ببخش.
سکوت آن‌ها را نبین،
بی‌حرکتی، و یا حرکت‌های (به زعم انسان‌ها) بی‌منظور آن‌ها را نبین،
آن‌ها شعوری بی‌تاب، برای ادای نقش الهی،  برای معرفی وسعت خداوند واحد هستند،
آن‌ها را دریاب.
آن‌ها منتظر آغوش عمل تو هستند.
و مرا به آن گونه‌ای که باید باشم، نزدیک کن.
تو می‌تونی، مطمئن باش.


***

بوق!
بوق!
بوق!
چراغ زرد رنگی، تاریکی شب را به نوسان می‌‌‌کشد.
ماشین زباله سطل را در آغوش کشیده و آن را خالی می‌‌‌کند.
گربه‌ای با قدم‌های آرام به سطل زباله نزدیک می‌‌‌شود.
جَسدی زده و به درون سطل می‌‌‌پرد.
تکه گوشت باقی مانده‌ی ته سطل را به نیش کشیده و از آن بیرون می‌‌‌آید.
به زیر ماشینی که در همان نزدیک‌ها پارک شده و موتورش هنوز گرم است می‌‌‌رود.
مهمانی‌ای بر پا شده.
و سطل زباله در شادی سیر شدن یک بنده، و به مقصود رسیدن یک نعمت، به خواب می‌‌‌رود.
شبت بخیر.

نویسنده:بابک بیوک افشاری(دانش آموخته دوره‌های مهندسی تحول و تعالی)

 
 

    *********

ساعت و تاریخ درج مطلب: ١٣:١٧ - شنبه ٤ مرداد ١٣٩٣

کُد مطلب: ٥٥٦٢  -  تعداد نمایش مطلب: 2495

 

                               نسخه چاپي                        ارسال به دوست                       

                   

امتیازدهی
نظرات بینندگان
نسرين عطاري
1393/06/03 12:59
0
0
سلام و درود بر بابک عزیز. ممنون از مقاله بسیار جالب و پرمحتوای که نوشتی و در اختیار ما گذاشتی . ممنون بابت آیاتی که در کنار نوشته هایت عنوان کرده بودی. انشالله قلمت روز به روز پرنورتر و جاودانه تر باشه . منتظر مقاله های بعدیت هستیم .انشالله
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/06/06 0:41
سلام نسرین خانم عطاری عزیز،از اینکه داستانو رو خوندید ازتون متشکرم، انشاالله که این نوشته ها برای همه ما موثر و مشتاق کننده باشه، سپاسگزارم از کامنت و دعای خوبتون

کاربر مهمان
1393/05/29 4:37
0
0
بسم الله الرحمن الرحیم.عجب خوب بود بابک .چقدر الهامی و خاص بود.این جمله خیلی دلمو لرزوند..(از برکت تا زباله فقط چند دقیقه فاصله است. فرصت‌ها رو دریاب و هوای نعمت‌های خدا را داشته باش).بعدشم کلا خیلی این قضیه برام جالب بود که گفتی بسته های شعوری ای که دراین نعمات خداوند وجود داره...واقعا هرذره ش کلی توش شعور و عشق وجود داره .از یه گندمشم نباید بی تفاوت بگذریم.
کاربر مهمان
1393/05/13 22:16
0
0
سلام بابک جان مرسی عالی بود. مازیار
پاسخ ها
کاربر مهمان
1393/05/16 1:25
سلا آقا مازیار گل و عزیز، مرسی که داستان رو خوندی، ازت متشکرم که خودت در این موضوع نکته های جالبی رو بهم یاد دادی و یادآوری میکنی

مهرنوش بيوك افشاري
1393/05/11 22:33
0
0
سلام بابکِ عزیزم. خیلی ممنونم که این داستان خوب رو نوشتی. واقعاً از خوندن نوشته‌هات و شخصیت پردازیت خیلی خوشحال شدم. داداشِ عزیزم خدا رو شکر می‌کنم که مهارت نوشتن داری و به این نعمتی که داری اهمیت می‌دی😥
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/16 1:22
سلام به مهرنوش خانم افشاری دوست داشتنی و عزیز، خدا رو شکر میکنم که اعضای خانوادم به این نوع موضوعات بها میدهند و خوشحالم که با همدیگر و همچنین به همراه دوستانمون در نحوه قدردانی و بهرهمند شدنمون از نعمتهای خداوند، مشارکتهای فکری و عملی رو داشتیم

نيكدخت شريف فر
1393/05/11 0:19
0
1
سلام بابک جان . متشکرم از مقاله ای که نوشتی . انشالله که دقت و عشق بیشتری در استفاده از نعمتهای خداوند بخرج بدهیم . مرسی .
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/16 1:19
سلام خانم شریف فر عزیز، متشکرم که داستان رو مطالعه کردید، مرسی از کامنتتون، انشاالله بتونیم عادتهایی درستی رو در زندگیمون جایگزین کنیم

رضا یارلو
1393/05/09 16:44
0
1
سلام بابک جان خیلی عالی نوشته بودی برادر خیلی مطلبت خلاقانه است دمت گرم داداش گلم دوستت دارم موفق و شاد باشی نویسنده من خدا به همه جات خیر وبرکت بده
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/10 23:46
سلام رضا جان داداش عزیزم، ازت متشکرم که وقتی این داستان رو اولین بار برات خوندم کلی تشویق و حمایتم کردی و بهم انرژی دادی، خدا رو شکر میکنم که این خلاقیت رو به ذهنم جاری کردی و بهم توانایی داد تا بتونم بنویسمش؛ خوشحالم که به لطف خداوند، قرآن و بندگان مخلصش، راه های شکرگزاری به ما یاد داده میشه؛ رضا مرسی از دعای قشنگت

کاربر مهمان
1393/05/08 10:36
0
1
Very very gooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooood
پاسخ ها
کاربر مهمان
1393/05/11 0:14
سلام دوست عزیز، خوشحالم و متشکرم که این داستان رو خوندید

فرشاد دواني
1393/05/07 19:29
0
1
سلام بابک عزیز. قدر دانم از نوشته تاثیر گذارت. متشکرم که یاد آوریم کردی که چقدر بیشتر میتوانم اهمیت بدهم به نعمت های خداوند و قدر دان تر باشم. متشکرم که یاد آوریمان کردی که چقدر وظیفه مهمی در قبال لطف وعنایت خداوند داریم تا یاد آوری و شکر گزاری اش کنیم. متشکرم از کلام قدرتمندت و سپاسگزارم از آیات کتاب معجزه گر قرآن نوری که با آن نوشته ات را مزین کردی. درود خدا بر تو و امید دارم که عامل تر از قبل باشم.
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/10 23:51
سلام به آقا فرشاد دوانی عزیز و با محبت، مرسی که با کلام زیباتون ظرف ذهنیم رو پر کردین و نکته جالبی رو در کامنتتون یادآوری کردید؛ همیشه با کلام شاکرانتون درسهای بزرگی بهم یاد میدید ... خوشحالم که این متن برامون تاثیرگذار بوده

نسرین شعاعی
1393/05/06 4:4
0
1
سلام ودرود به بابک عزیزم. بسیار مطلب جالب و تأثیر گذاری نوشتی. درود بر چشمان نعمت بین و ذهن شکرگزارت.در زمانه‌ای که ما زندگی می‌کنیم نعمت‌ها فراوانترند و دسترسی‌ها آسانتر. اگر در هنگام خرید و استفاده از این نعمت‌ها دقت نکنیم بسیار دچار اسراف خواهیم شد و بسته‌های شعوری الهی را به تاریکی زباله‌دان خواهیم فرستاد. گذشتگان ما نیز بسیار به این موضوع توجه داشتند وجود حیوانات خانگی در این زمینه برایشان مثمر ثمر بود. خیلی ناراحت می‌شوم گاهی می‌شنوم که به اسان لقب (حیوان زباله ساز ) می‌دهند. چون غالباً حیوانات بعد از غذایشان چیزی برجای نمی‌گذارند. متشکرم از داستان زیبا و تمثیل گونه‌ات. در پناه خدا باشی!
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/11 0:1
سلام به نسرین خانم عزیز، مادر مهربان و هوشیارم، ازتون متشکرم که همیشه در خانه به ما یاد دادید که از مواد غذایی درست استفاده کنیم و اینکه در خیلی از شرایط زباله شدن مواد غذایی یک نقطه بهبود در رفتارما محسوب میشه ، متشکرم بخاطر این درس بزرگ شما،... مرسی از نکته تاثیرگذاری که گفتید، انشاالله که در مسیر شاکر بودن مستمر و قوی قدم برداریم

کاربر مهمان
1393/05/05 16:42
0
1
سلام ،متشکرم بابک جان ،مطلبت زیبا و تفکر برانگیز بود به خصوص درباره نون و میوه هایی که خیلی وقتها از اینکه به مقدار زیاد خریداری میکنیم در مصرفشون میمونیم .متشکرم از ذهن باز و شکرگزارت .شکر برای قلم زیبا و روونت. زهرا اکبری
پاسخ ها
کاربر مهمان
1393/05/05 18:17
سلام به زهرا خانم اکبری عزیز، مرسی از کامنتتون، و خدا رو شکر میکنم که این متن آگاهی رو در ذهن من و شما، و دوستان عزیزمون جاری کرده، متشکرم

ناهيد خداياري
1393/05/05 13:3
0
1
سلام. سلام به آقای بابک بیوک افشاری. خیلی متشکرم برای این مطلب یاداوری کننده ای که به زیبایی و قابل درک ، نوشتید. بسیار متشکرم که از آیات قران مرتبط با موضوع، نیز استفاده نمودید. دعاهایی که از زبان این نعمتها، برای انسیان نوشتید، برایم جالب بودند. خدارا شکر میکنم برای حضور افرادی که همواره به اندازه غذا برای خودشان میکشند و یا سفارش میدهند و یا اگر غذاهای باقی مانده بعد از مصرف، وجود داشته باشند به انها نیز توجه میکنند و آنهارا برای مصرف در وعده بعد ویا برای شاد نمودن حیوانات و مصرف انها، استفاده میکنند. خدارا شکر برای این دیدگاه شاکرانه و قدر شناسانه شما و نوشتن این مطلب ارزشمند. انشالله برکت کارهای مفید و نیت های سازنده تان ، به خوبی در زندگی تان جاری گردند. متشکرم.
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/05 18:8
سلام به ناهید خانم خدایاری عزیز و شاکر، خدا رو شکر که این متن براتون مفید بوده و از خدا متشکرم که چنین مفهومی رو برام آشکار کردند تا انشاالله خودم هم بتونم بهش عامل باشم، واقعا وجود کسانی که باقی مانده غذای خودشان را در مهمانی ها و رستورانها فارغ از نگاه دیگران با خود میبرند و این افتخار و عزت رو تجربه میکنند ، خیلی برام آموزنده بوده و این رو نوعی شکرگزاری میبینم ... خانم خدایاری متشکرم از دعای زیباتون ، درپناه خدا باشید

سها تقوی
1393/05/05 11:55
0
1
سلام بابک جان فوق العاده بود پسر، افرین درود برتو که با این نوشته زیبا قدمی بزرگ در تکمیل شکر گزاری برداشتی ، خیلی لذت بردم و غرق در فکر و تامل شدم ، من واقعا وقتی این گوشه های نون و می بینم بسیار ناراحت میشم که بهشون توجهی نمیشه ... چقدر خوب توصیف کردی که حتی اون میوه خراب هم جای شکر گزاری داره چون شایید موجودی دیگر بتونه از اون بهره مند بشه، اینشاالله که بتونیم به تمام هستی نگاهی شاکرانه داشته باشیم... مرسی دوست خیلی خوبم
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/05 18:13
سلام به سها خانم تقوی عزیز، مرسی از کامنت قشنگت و از اینکه برات موثر بوده خدا رو شکر میکنم، واقعا داشتن خلاقیتی متعادل در بهرهمند شدن از نعمتهای خداوند، میتونه احساس جدید از قدردانی رو درونمون جاری، و در توصیف نعمتها یاریمون کنه ، ازت متشکرم

دريا غفاري
1393/05/04 20:28
0
1
سلام ....بسیار متشکرم آقای افشاری جوان و فعال ....بسیار موثر و تاثیرگذار است ...بسیار روان و شیوا ...خداوند برکات زمینی و آسمانیش را برایت جاری ساز
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/05 18:32
سلام خانم غفاری، متشکرم از توصیف زیباتون از داستان، خدا رو شکر که میتونیم در مسیر شکرگزاری قدم به قدم همراه باهم پیش بریم، مرسی از دعاتون

معصومه آوريده
1393/05/04 17:48
0
2
سلام. از آقای افشاری بسیار ممنونم به خاطر متن بسیار زیبایی که نوشته اند. هم زیباو هم اثر گزار. خیلی عالی بود. ممنونم.
پاسخ ها
بابک بیوک افشاري
1393/05/05 18:30
سلام خانم آوریده عزیز، خدا رو شکر که این داستان براتون موثر بوده، مرسی از کامنت زیباتون

کاربر مهمان
1393/05/04 17:31
0
2
سلام .متشکرم بابک عزیز از این همه وقت و انرژی که گذاشتی تا این مطلب که یادآوری های موثری برای ما دارد رو بنویسی و روی سایت بگذاری. متشکرم از این که به ذوق و احساس خود بها دادید و آن رو به صورت نوشته با ما در میان گذاشتید.متشکرم از ایه های خیلی خوب قرآن و تخیلات ارزشمند و منحصر به فردت. خاطره علیشاهی
پاسخ ها
کاربر مهمان
1393/05/05 17:59
سلام به خاطره خانم علیشاهی عزیز ، ازت متشکرم که وقت گذاشتی و این داستان رو خوندی، خدا رو شکر که برات موثر بوده ، انشاالله که هممون به شکرگزاری که مد نظر خداوند است نزدیک و نزدیک تر بشیم

نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 






                                     جدیدترین  برنامه‌ها  و  محصولات كانون

دوره آنلاین «ساماندهی محیط کار و زندگی»

به زودی !

مجموعه خودسازی 2(به زودی)

شامل چند نوع وانهادگی و مراقبه کاربردی و کوتاه

جستجوی پیشرفته   
جمعه ٠٢ تير ١٣٩٦
منو اصلی
عنوان
عنوان

آمار بازدیدکنندکان

بازدیدکنندگان صفحه:  95707
کل بازدیدکنندکان:   6189213
بازدیدکنندگان امروز:  192
بازدیدکنندگان آن‌لاین:  4
زمان بارگزاری صفحه: 0/3750 ثانیه
             صفحه اول                           کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به کانون مهندسین تحول کیمیا است(راه‌اندازی 1385)                           تماس با ما